نه، هنوز باورم نشد..!

 

خبر درست بود ؟! نه، هنوز باورم نشد
هنوز بعد تو قلم، رفیق دفترم نشد

قلم هنوز مانده در کنار شهر کودکی
که از هجوم خاطره، مثل بیاورم، نشد

چه کرده‌ای پسر عمو؟! که مانده بغض در گلو
و شعرهای گنگ من، شبیه محتشم نشد

وشعرهای گنگ من، و بیت آخرین تو
و بیت آخرین ما که هیچ مثل هم نشد

تویی غزل سروده‌ای، که بال و پر گشوده‌ای
و هیچ‌کس شبیه تو، کبوتر حرم نشد

 

شهاب مرادی

برای پسرعموی شهیدم مدافع حرم شهبد سجاد مرادی

صبح پنج شنبه ۱۹ آذر ۹۴

به حسرت مبتلا کردید و رفتید

افسران - به حسرت مبتلا کردید و رفتید


شهیدان سخت دلتنگ وغریبم

خمار جرعه ای امن یجیبم

شهیدان خدایی بی قرارم

خدایا طاقت ماندن ندارم

چه تنها مانده ام افسرده برخاک

شما رفتید تا افلاک چالاک

مرا تنها رها کردید و رفتید

به حسرت مبتلا کردید و رفتید

شما رفتید و من اینجا غریبم

زفیض سرخ مردن بی نصیبم

شهادت ! ای شهادت! ناز شستت!!

آقـای حـاج هــمّــتِ مــعـروفِ جـبـهـه ها !

افسران - آقـای حـاج هــمّــتِ مــعـروفِ جـبـهـه ها !


مـی خـواسـتم رفــیـق تو باشم ولی نشد

انــگــشــتــر عــقـــیــق تو باشم ولی نشد

دریـــای بــی کـــرانـــه ـی مـــوّاج بــودی و
مـی خـواسـتـم غـریــق تو باشم ولی نشد

می خواستم در این تب رندانه، طبق عشق
مــســتــانـه زیــر تــیـــغ تو باشم ولی نشد

تــو پـــیــر مــاه روی خـــرابــات بــاشــی و
مــن ســالــک طــریـــق تو باشم ولی نشد

مـشکل تـرین مـعادله ـی عـشق باشی و
مــن پــاســخ دقـــیـــق تو باشم ولی نشد

آقـای حـاج هــمّــتِ مــعـروفِ جـبـهـه ها !
می خـواسـتـم رفــیـق تو باشم ولی نشد

محمد عابدینی

شـــعر برقعی درمورد شهیـــد خلیلــی

به هوش باش و از این دست دوستی بگذر
به هوش باش که از پشت می‌زند خنجر

به هوش باش مبادا که سحرمان بکنند
عجوزه‌های هوس، مطربان خُنیاگر

چنان مکن که کَسان را خیال بردارد
که بازهم شده این خانه بی در و پیکر

بدا به ما که بیاید از آن سر دنیا
به قصد مصلحت دین مصطفی کافر

ادامه نوشته

خــــودم نِــــیَــــم

 
دوباره تنگ شد این دل ولی برای خودم
 
برای گریه ی یکریز و های های خودم
 
خودم نیم که خودم در شلمچه جا مانده است
 
دوباره کاش بیفتم به دست و پای خودم

غزلی پیشکش به سيد شهيدان اهل قلم

 
سلام راوی مجنون، سلام راوی خون
نگاه کن! که نگاهت غزل غزل مضمون
 
تو در مسیر خدا در میان خوف و رجا
نشسته روی لبانت تبسمی محزون
 
به اعتقاد تو سیاره رنج می خواهد
جهان چه فایده لبریز باشد از قارون
 
جهان برای تو زندان، برای تو انگور
جهان دسیسهء هارون و نقشهء مأمون
 
درون من برهوتی است از حقیقت دور
از این سراب مجازی مرا ببر بیرون
 
چگونه طاقت ماندن؟ مرا ببر با خود
از این زمانه به فردای دیگری، اکنون
 
نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است
سپاه چشم تو کرده است فکه را مجنون
 
سروده حمید رضا برقعی
سال ١٣٨٧
 

مــــ↯ـــرگــ و شــــ♥ــــهـادتــــ

 

گروهی مرگ رادرآغوش گرفتند و شــــ★ــهیـد شدند  

                                        ومارا مــــ↯ــرگ دربرگرفت و مـ‍ـردیـم.

 

ما را دم مرگ،آبرو باشد کاش

بادوست مجال گفتگو باشد کاش

عمری به هوای دل خود زیسته ایم

جان دادن ما برای او باشد کاش