تفحصم کنید

 

احساس میکنم که گم شده ام…..
شهدا می شود تفحصم کنید؟
گم شده ام…..درکجا؟ نمیدانم…..
شاید بیش از همه در خودم…
شما را به آن سربندهایتان تفحصم کنید…
آخر که چه؟
مگر نه این است که از خاک آمدم و به خاک میروم؟
پس چه بهتر که خاکی بروم …
دیگر تحمل ندارم
هرچند قلبم آلوده ی دنیاست،
چشمانم که هنوز گریه را می شناسد!
دستانم هنوز به سوی دعاست.
پاهایم هنوز در راهتان است
گوشهایم هنوز زمزمه هایی می شنود،
(مولای یا مولای انت القوی و اناالضعیف، و هل یرحم الضعیف….)
پس تا دیر نشده به دادم برسید…
شهدا تفحصم کنید…
گم شده ام،
غریقم،
به نگاه و دستگیری شما محتاجم،
و به شهادت،
شما را به سر بندهایتان قسم تفحصم کنید…

ﺁﻗﺎ ﻣﺠﯿﺪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻔﺤﺺ ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺁﺑﺶ ﺭﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ!

ﺁﻗﺎ ﻣﺠﯿﺪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻔﺤﺺ ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺁﺑﺶ ﺭﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ!

ﺑﺮﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭼﺮﺍ ﺁﻗﺎ ﻣﺠﯿﺪ ﺗﻮ ﮐﻞ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﯿﺎﺑﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﻓﮑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﻫﺎﯼ ﺭﻣﻠﯽ ﻓﮑﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻬﯿﺪ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﺣﺘﯽ ﯾﻪ ﻗﻄﺮ ﺁﺏ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻩ!؟
ﮔﺬﺷﺖ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﭙﻪ ﻣﺎﻫﻮﺭ ﺍﯼ ﻫﺎﯼ ﻓﮑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﺍﯾﻢ ﺁﻗﺎ ﻣﺠﯿﺪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺑﻠﺪﻭﺯﺭ ﻧﯿﻢ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻪ !

ﯾﺪﻓﻌﻪ ﺁﻗﺎ ﻣﺠﯿﺪ ﺍﺯﺟﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﺧﻮﺩﺷﻪ ﺑﺨﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﻠﺪﻭﺯﺭ ﻧﯿﻢ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺷﺐ ﻋﻤﻠﯿﺎﺗﻪ ﻭ ﺩﻭﯾﺪ ﻃﺮﻓﺶ ﻣﺎﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ!!

ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺁﻗﺎ ﻣﺠﯿﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﻭ ﮐﻨﺪﻥ!!
ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻠﺪﻭﺯﺭ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺗﺎ ﺷﻬﯿﺪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺠﻤﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﭘﺎﺵ ﺩﺭ ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺍﺵ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺁﺏ ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ ﺭﻭﺻﻮﺭﺕ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺗﺎ ﺟﻤﺠﻤﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﯾﻨﻢ ﺁﺏ!!

ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺷﺐ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺁﺏ ﺑﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺷﺮﻣﻨﺪﻡ ﺁﺏ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ، ﺑﻬﺘﻮﻥ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺁﺏ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺍﻻ‌ﻥ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ.

لبیک..............

افسران - لبیک..............

از بچه های گردان تفحص بود. همراه علی محمودوند...

کاروان 1000 تایی شهدا رو عازم مشهد الرضا علیه السلام کرده بودند،

مشکل اینجا بود عده ای بنا کذاشتند بر سر و صدا کردن

به خاطر نبودن 13 تا از پیکر مقدس این شهدا.

قول داد و گفت هرجوری شده من این 13 تا شهید رو میارم.

رفت شلمچه و شروع کرد زاری بالای یکی از کانال ها.

آخرش که داشت برمی گشت گفت:

شهدا داریم کاروان می بریم مشهد الرضا علیه السلام...

13 تا جا هم خالی داریم.

هر کی می آد بسم الله....




شهید مجید پازوکی بود.

اومد توی کانال، 13 تا دست از زیر خاک زده بود بیرون. لبیک ....

آب قمقمه

افسران - آب قمقمه

شهیدی رو پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبی زلال و گوارا

ده سال از شهادتش می گذشت ، اما قمقمه اش همچنان آبی شفاف داشت و خوش طعم

 

 

یکی از بچه ها رفته سراغ چند تا کارشناس آب و مسائل کشاورزی

ازشون پرسید: اگر آبی دوازده سال زیر خاک بمونه ، چی میشه؟

خیلی عادی گفتند: خب معلومه! خواه ناخواه تبدیل به لجن میشه

مقداری از آب قمقمه ی شهید رو ریخت و داد به کارشناسان

وقتی خوردند ، ازشون پرسید: این آبی که خوردید چه جوری بود

گفتند: هیچی ! آبی تازه و زلال ، بدون ماندگی ...

خنده اش گرفت

کارشناسان با تعجب پرسیدند: چیه؟

قمقمه رو نشانشان داد و گفت: این آبی که شما خوردید متعلق به این قمقمه است که دوازده سال تمام زیر خاک کنار یک شهید بوده

مات و مبهوت به هم نگاه می کردند. از صلواتی که فرستادند میشد فهمید حالتشون عوض شده

 

 

... سربازی که در تفحص کار می کرد اومد پیشم و گفت: مادرم مریضه

گفتم : خب برو مرخصی ... برو که ببریش دکتر

گفت: نه! به این حرفا نیست. می دونم چطور درمانش کنم

جرعه ای از آب قمقمه ی شهید رو با خودش برد تهران

بعد از چند روز با شادمانی برگشت

می گفت: مادرم آب قمقمه رو خورد

به امید خدا خیلی زود خوب شد...

 

روای: حمید داوود آبادی

منبع: کتاب تفحص ، صفحه ۷۰

سوختنند تا روشنائی بخش راهشان باشند تا ما راه را گم نکنیم...

افسران - سوختنند تا روشنائی بخش راهشان باشند تا ما راه را گم نکنیم...

شب عملیات وقتی پای یکی از بچه ها به سیم منور گیر کرد، همه جا روشن شد،مثل روز…


اول کلاه آهنی اش را روی مین انداخت، مثل کاغذ سوخت… عملیات داشت لو می رفت…


چیزی پیدا نکرد دستش را گذاشت… بوی گوشت سوخته تمام منطقه را گرفت…


اما هنوز همه جا روشن بود.


سر اخر خودش را انداخت روی مین…


چند سال پیش، راهیان نور، تو منطقه میشداغ،


هنگام رزم شبانه، وقتی مین منوّری منفجر شد…


مادر شهیدی غش کرد. وقتی به هوش آمد،


هی زیر لب می گفت:«مادر جان…حالا فهمیدم چطور شهید شدی…»


هدیه به شهدای میدان مین که سوختنند تا روشنائی بخش راهشان باشند تا ما راه را گم نکنیم.